می خواهی برنده باشی؟پس اشتباه کن!
مردی همیشه تاسف می خوردکه چراخدا با او صحبت نکرده است،روزی از دوستی پرسید:چرا خدای بزرگ هیچ وقت از آن پیام هایی که برای دیگران می فرستد برای من نفرستاده است؟ آن دوست در پاسخ گفت: اما خدا که با تو ارتباط برقرارکرده است.و ادامه دادکه خداوند ازطریق اشتباهاتت با تو ارتباط برقرارکرده است. اشتباهات بازخورد اعمال ما هستند اشتباهاتی که برندگان مرتکب می شوند به مراتب بیش از بازندگان است و به این خاطر است که آن هابرنده هستندزیرا آن ها باتلاش و تداوم بیشتر توانسته اند باز خورد بیشتری دریافت کنند.اشکال کار بازندگان در این است که اشتباه را به منزله یک رویداد بزرگ و نابخشودنی تلقی می کنند و جنبه مثبت آن را درنظرنمی گیرند. ما از شکست های خود به مراتب بیشتر پیروزی هایمان درس می گیریم زیرا وقتی بازنده می شویم،به فکر وتامل و تجزیه تحلیل و سازماندهی مجددمی پردازیم و طرح ها و تاکتیکهای تازه بنامی کنیم اما وقتی برنده می شویم فقط شاد می شویم و چیز تازه ای یاد نمی گیریم و این خود دلیل دیگری برای گرامی داشتن اشتباهات است.شرح زندگی توماس ادیسون سندی معتبر دراین زمینه است، روزی از او سوال کردند از این که بارها و بارها درتلاش برای ساختن لامپ برق با شکست رو به رو شدی چه احساسی داشتی؟ ادیسون در پاسخ گفت:من هیچ وقت شکست نخوردم بلکه باموفقیت توانستم هزاران طریقه نساختن لامپ برق راکشف کنم؟ این نگرش انسان نسبت به اشتباه، ادیسون را قادربه ارایه خدمتی به جهانیان کرد که او را از این حیث در طول تاریخ بی رقیب ساخته است.ورنرفونبراون نیز متقعد بود که اشتباهات جزء لاینفک فرآیند یادگیری هستند. در طی جنگ جهانی دوم وی مشغول ساختن راکتی بود که نازی ها امیدوار بودند به وسیله آن بتوانند لندن را مورد هدف قرار دهند زمان مدیدی گذشت روزی مقامات بالاتر او را احضار کردند تا آن تاریخ او65121 اشتباه مرتکب شده بود از او پرسیدند:چند اشتباه دیگر لازم است تا به نتیجه برسی؟براون در پاسخ گفت که تصور می کند پنج هزار اشتباه دیگر لازم باشد 65 هزار خطا لازم است تا حد نصاب لازم برای ساختن یک راکت رابه دست آوریم. اشتباهات واقعا اشتباه نیستند بیایید در هر مورد انتظار خطا از خود داشته باشیم و آن ها را به عنوان بخشی از فرآیند یاد گیری بپذیریم. از آن گذشته اگر تا این اندازه در برابر خود جدی و خشک نباشیم زندگی کردن با اشتباه بسیار بسیار آسانتر خواهدبود.شکست خوردن هرگز مایه شرمساری نیست، شرمساری تنها از تلاش نکردن است.
¤ نوشته شده در ساعت 4:23 بعدازظهر
توسط مجیر عطارنیا |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (0)
هرگز نگو كه دوست داري
اگر واقعا به ان اهميت نمي دهي
دربارهء احساساتت سخن نگو
اگر واقعا وجود ندارد
هرگز دستي را نگير
وقتي قصد شكستن قلبش را داري
هرگز نگو براي هميشه
وقتي مي داني كه جدا مي شوي
هرگز به چشماني نگاه نكن
وقتي قصد دروغ گفتن داري
هرگز سلامي نده
وقتي مي داني خداحافظي در پبش است
به كسي نگو كه تنها اوست
وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني
قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري
¤ نوشته شده در ساعت 4:18 بعدازظهر
توسط مجیر عطارنیا |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (0)
پروردگارا:
به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمی توانم تغيير دهم!
دليری ده ، تا تغيير دهم آنچه را كه می توانم تغيير دهم!
بينش ده ، تا تفاوت اين دو را بدانم!
مرا فهم ده ،تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند!
¤ نوشته شده در ساعت 4:09 بعدازظهر
توسط مجیر عطارنیا |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (0)

سلام كن
قبل از هرچي از تمام نظرات ارسالي چه خصوصي و چه عمومي تشكر ميكنم واقعا قشنگ و پر محتوا بودن و از همه ممنونم
خيلي ها گفته بودن كه چرا همش از نااميدي حرف مي زنم ..چرا تو نوشته هام خستگيه....حتي اميد دوستم مطلب و كه خونده بود ازم پرسيد طوريت بوده !!! مشكلي برات پيش اومده ... حتي بعضي ها گفتند كه من دوست دارم همه از حال و روزم خبر داشته باشند و بدونن غمگينم ...ببينيد عزيزان اين طور نيست اين نوشته ها درسته كه از دل من هست ..درسته كه من مي نويسم يا كپي ميكنم از مطالب ديگرون ...اما اين نوشته مختص من نيست اين نوشته يك شخصيته...يك شخصيتي كه ميخاد با هم حال هاي خودش درد و دل كنه!!! خدا وكيلي شما تا حالا دچار سردرگمي نشديد؟ حس پوچي نداشتيد؟ گيج نشديد؟ شايد من ناخاسته حرف دل خيلي ها رو زده باشم...اين وبلاگ ، وبلاگ خاطرات منه ...من باهاش زندگي ميكنم ...گفته بوديد چرا از نا اميدي حرف مي زني چرا از خستگي .مي دونيد چرا؟ چون ما آدما وقتي كارمون گير ميفته و خسته ميشيم ميگيم آآآآ خدا سلام و اسم وبلاگ من هم سلام كنه !! اما اين و قبول دارم يه خرده زياده روي كردم ....
گفته بوديد چرا داستان و ادامه ندادم و سركاري بوده ... سعي ميكنم ادامش بدم اگه بتونم از اول مينويسم ... در مورد آهنگ ...يه آهنگ جديد دارم كه بزودي مي زارم براتون ...
دوست دارم هميشه مطالبم نظر د اشته باشه ...خوشحالم ميكنيد با نظراتون ....برام مطلب بفرستيد ..نظر بديد..خلاصه سلامي بشيد
در پايان ميخام براي سلامتي پدر يكي از دوستام كه در بيمارستان هست و قلبش ناراحته دعا كنيد برا من هم دعا كنيد هر كس هم در دلش احساس ميكنه كه بايد من و ببخشه بزرگي كنه و من و ببخشه ...خدافظ بلند تا سلامي دگر
¤ نوشته شده در ساعت 5:03 بعدازظهر
توسط مجیر عطارنیا |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (5)
دارم كم كم رو به پوچی ميرم … انقدر فشار رومه كه با دادو بداد و فرياد هم نميتونم كسی رو متوجه خودم بكنم … به حدی كه تو اين 1 هفته گذشته … سه چهار با با بلند كردن صدای آهنگ برای خودم زار زار گريه كردم … اما چه فايده، چه فايده كه بعضی چيز ها رو نه ميشه گفت … نه ميشه فهميد … نه ميشه ازش رد شد … انگار خدا هم منو ول كرده به امون خودم … اين يكيو ديگه هيچ كاريش نميشه كرد.
چيزی ندارم بگم، فقط بعضی از كلمه های كه امروز توی ذهنم چرخيده رو می نويسم … شايد مرورشون بزاره بهتر فكر كنم .
كابوس(همراه هميشگی اين يكی دو هفته) – كره مربای بدون كره – چِته های تكراری مامان – بی حوصله گی – بنزين(رحمه ا… عليه) – بحث مهم همكارهای اداره (راحع به رنگ موی يه ارباب رجوع حدود 30 دقيقه) – اروده های رئيس (سر يه كارآموز بخت برگشته) – دنيا ديگه مث تو نداره(زمزمه ی پيرمردی كه شناسنامه اش دستش بود دنبال رئيس جمهور می گشت (جز فحش و بدو بيراه هم چيزی تو چنته نداشت)) – حس بيهودگی ( از تك تك همكارها ساطع ميشه ) – تلفن – من بدون اون ، هيچ – من بدون افكارام، هيچ- اون كنار افكارم، !!!! - كنار اومدن – اعتقاد – مرگ – آرزوی نبودن – اقرار به دروغ - بغض (به چيزهای مهمی كه فكر كردن بهشون اونم الان خيلی ديره) – گلگی از خدا- خنده ای كه توی بغزه -ديدار يه دوست(همه چی داشت … حتی خدا رو ! ) – نمازی كه شكسته شد - قلبی كه تيكه پاره شد – عشق(چيزی كه نميدونی از كجا و برای كی، اصلا با چه اجازه ای توی پيله ی خودش بزرگ شد و من نقش معشوقه رو توش داشتم !!! شكنجه بدتر از اين برام نبوده و نيست (به راحتی آب خوردن حتی بهش نگاه هم نكردم!(خيلی بيشتر از اونی كه فكر می كردم پستم!))) -احساس پوچيه بی حد و حسر – مهمون ناخونده – فوق لبسانس – سلام بی جواب – بچگی مفرط – لالايی برای خوابوندن يه پير مرد -يك هفته ی تمام سكوت برا فكر كردن – تازه بعد از همه اينها “خداحافظی!”
حتی تكرار دوباره اينها بغضمو دوباره تازه می كنه …
چه كار بيهوده ای بود نوشتنشون …
دل كه آيينه ی صافيست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رايی
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايی
جوی ها بسته ام از ديده به دامان كه مگر
در كنارم بنشانند سهی بالايی
كشتی باده بياور كه مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه ی چشم از غم دل دريای
سخن غير مگو با من معشوقه پرست
كز وی و جام می ام نيست به كس پروايی
اين حديثم چه خوش آمد كه سحر گه می گفت
بر در ميكده ای با دف و نی ترسايی
گر مسلمانی از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردايی
الان كه اين اراجيف رو نوشتم خيلی آروم تر شدم … همين الان فال گرفتم …
اينه … ( اصلا منظورشو نمی فهمم)
صبح است ساقيا قدحی پر شراب كن/دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
خورشيد می ز مشرق ساغر طلوع كرد/گرمرگ عيش می طلبی مرگ خواب كن
ما مرد زهد و توبه و تامات نيستيم/با ما به جام باده ی صافی خطاب كن
كار صواب باده پرستيست حافظا/برخيز و عزم جزم به كار ثواب كن
اگه كسی ميتونه برام بگه معناش چيه .. بی نهايت بهم لطف كرده … گيج بودم اين فال هم گيج ترم كرد
راستی یه سفر در پیش دارم ۱ هفته میشه … میرم که هم تصمیم بگیرم هم حال و هوا عوض کنم !
چرا نظر نمیدید!!! چرا کسی به حرفام توجه نداره !!!
¤ نوشته شده در ساعت 12:23 بعدازظهر
توسط مجیر عطارنیا |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (8)
خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...
از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...
خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام
از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ...
آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از
عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ
است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو
زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و
صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی
وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این
همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از
دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ...
از دست همه خسته ام...
از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از
زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ...
من خسته ام...
¤ نوشته شده در ساعت 12:17 بعدازظهر
توسط مجیر عطارنیا |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (0)

چند وقت پيش دوست خوبم وحيد دهقان و ديدم خيلي فرق كرده بود
خلاصه بعد كلي حرف فهميدم
كه آلبومي درست كرده از آهنگ هاش و در پي مجوزه كه بده به بازار
يكي از آهنگ هاش و براتون گذاشتم
خيلي قشنگه
بهش تبريك ميگم
توجه: لطفا برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و گزینه Save target As را انتخاب نمایید.
MP3 128
Download
کیفیت
کیفیت OGG 64
Download
¤ نوشته شده در ساعت 2:00 بعدازظهر
توسط مجیر عطارنیا |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (1)
خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم وعشق به عاشقانت را وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند
خدایا ...
خدايا، مرا راهي ده كه فقط به در خانه ي تو توانم آمد .
دستي ، كه فقط در خانه تو توانم كوفت .
خدايا، من را چشمي ده كه فقط گريان تو باشد وسينه اي كه فقط سوزان تو .
به من نگاهي ده كه جز رو ي تو نتوانم ديد .
وگوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد
خودت را معشوقترين من قرار ده . مرا عاشقترين خويش .
خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده ،
مبادا دل من اسير كوي ديگري شود و پيشاني محبت من بر خاك ديگري بسايد .
خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگري كند .
خدايا...
همزمان بارشد گياه محبتت در باغچه ي دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .
خدايا...
نكند كه روي از من بتابي ونشود كه نگاه حيران مرا منتظر بگذاري
اي پاسخ دهنده و اي اجابت كننده
اي گل بخش ديگران از گل گلستان تو اي باغبان باغ رحمت ، اي عزيز و مهربانم ، اي خداي بي همتاي من
¤ نوشته شده در ساعت 1:53 بعدازظهر
توسط مجیر عطارنیا |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (0)